که از هجوم نگفتن به سیلاب گرفتار شدم !!
آنقدر خسته ام !
که انگار فرهادم و از بیستون برگشته ام !!
که شنیدم شیرین...!
آنفدر بی فروغ !
که انگار رنگ ها را به مهمانی تاریک برده اند !!
هی رفیق !
مرا نه جان زنده ماندن هست !
نه توان مردن !
من
زنده زنده مردن مراد خویش را دیده ام !!
برچسب:
نویسنده: روژان اکبری
برچسب:
نویسنده: روژان اکبری
برچسب:
نویسنده: روژان اکبری