خرید بک لینک
آنقدر حرف بر دلم تلنبار شده !

که از هجوم نگفتن به سیلاب گرفتار شدم !!

آنقدر خسته ام !

که انگار فرهادم و از بیستون برگشته ام !!

که شنیدم شیرین...!

آنفدر بی فروغ !

که انگار رنگ ها را به مهمانی تاریک برده اند !!

هی رفیق !

مرا نه جان زنده ماندن هست !

نه توان مردن !

من

زنده زنده مردن مراد خویش را دیده ام !!

برچسب: نویسنده: روژان اکبری تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 7:24

اینکه هنوز یه سری آ هستید و نوشته های منو می خونید خیلی لذت بخشه !!اینکه کامنت میذارید ، اینکه حتی با اینکه بهتون کم سر میزنم بازم هستید خیلی خوبه !!کاش اونم بود ..اونم میخوند همه چیو .. حتی اگه به روم نمیآورد که میدونه و میخونه ولی کاش بود ..کاش میدید ..نه فقط نوشته هام رو .. خودم رو .. زندگیمون رو ..کاش همه چی مثل قبل برای هر دو مون مهم بود ، همه چی ! اینکه

برچسب: نویسنده: روژان اکبری تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 7:24

گاهی ممکن است از جایی، از موقعیتی، از کسی، رد شوی و تکه ای از تو به گوشه اش گیر کند و کنده شود. وقتی کمی از تو جایی جا ماند، کم می شوی! بدون آنکه خودت بخواهی قسمتی از تو دیگر همراهت نیست و یک جایی بیدار ایستاده و از خاطراتت مراقبت می کند.گاهی تکه ای از تو جا می ماند لا به لای نگاهش، چند انگشت پایین تر از گوشش، روی گردنش، زیر پیراهنش، پشت میز گوشهء کافهء همیشگی

برچسب: نویسنده: روژان اکبری تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 7:24

صفحه بندی